کــــــــــافه کــتـــاب

وبلاگ کتابخانه شهید مطهری فامنین

کــــــــــافه کــتـــاب

وبلاگ کتابخانه شهید مطهری فامنین

کــــــــــافه کــتـــاب

کتابخانه عمومی شهید مطهری در سال 1370 در زمینی به مساحت 800 متر مربع و با 400 متر مربع زیر بنا افتتاح گردید.
این کتابخانه در خیابان شهید مطهری روبروی مسجد اعظم شهر فامنین واقع است.
کتابخانه شهید مطهری دارای سالن مطالعه، بخش مرجع، بخش کودکان، بخش نشریات، سالن آمفی تئاتر، و ایستگاه رایانه برای اعضا جهت جستجوی کتاب و استفاده از اینترنت پر سرعت می باشد.
کتابخانه در دو شیفت کاری صبح و بعداز ظهر ، روزهای زوج جهت استفاده خانم ها و روزهای فرد جهت استفاده آقایان می باشد.
ساعت فعالیت:7:30 لغایت19:30 (پنج شنبه ها تا ساعت 13:00)
شماره تماس: 08136823989

بایگانی
آخرین مطالب
شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۲، ۱۱:۳۰ ق.ظ

معرفی کتاب

مولف : عاطفه منجزی

نشر : علی

قیمیت : 150,000   ریال    

تعداد صفحه : ۶۶۸

شخصیت های داستان :

ماهنوش . کامران

خلاصه داستان :

داستان در مورد جوانی از نوادگان قاجاره . او با قید ضمانت زنی را که به خاطر چک های همسرش که در یک سانحه هوایی کشته شده به زندان افتاده است را آزاد می کند . او حاضر است تمام مبلغ چک را پرداخت کند به شرط اینکه آن زن به همسری او درآید . حال ماهنوش باید انتخاب کند . میله های زندان یا بند اسارت به کامران افشار ...

 

قسمتی از کتاب :

بس تجربه کردیم در این دیر مکافات
با دردکشان هرکه در افتاد، ور افتاد

نگاه ملتهب و خسته اش روی چهره ی گوشت آلود و زمخت افسر نگهبان ثابت ماند. دقایق سنگین و بی انتها در گذر بودند اما نه او کلامی بر زبان آورذد و نه افسر خشک و خشنی که با ابروهای درهمش پشت میز نشسته بود. اصلا چه عجله ای داشت که حکم جدید را زودتر بشنود؟ شاید این بار او را به جایی می فرستادند که حتی از این بازداشتگاه نکبت و خفقان آور هم مخوف تر باشد! بی حال و بی رمق سعی کرد به خاطر بیاورد آخرین باری که چیزی خورده است چه وقت بوده ؟ شاید دیروز ناهار! یادش نیفتاد اما این را مطمئن بود که از غروب روز قبل که به شکل غیر منتظره ای دستگیر شده بود نه قطره ای آب نوشیده ، نه لقمه ای نان به دهان برده است! در واقع خوراکش شده بود اشک چشم و خون دل ! هرچند ساعتی می شد که دیگر قطره اشکی هم برای چکاندن نداشت ! به قدری در خود و افکار تلخش غرق بود که از شنیدن صدای تند و پر صلابت افسر نگهبان به سختی یکه خورد و بی اراده از جا کنده شد!
حواست با منه ؟
چادرش را تنگ تر گرفت و زیر لب نجوا کرد:
بله سرکار!
پس بشین و گوش کن !
بی حرف اضافه ای نشست و نگاهش به لب های افسر دوخته شد.
داشتم می گفتم که انگار بخت بهت رو کرده اگه نه حالا حالا باید آب خنک می خوردی بلکه من بعد همین جوری فرت و فرت چک بی محل دست مردم ندی!
باز هم حرفی نزد! چه می توانست بگوید ؟ فقط خاموش و مضطرب از میان پلک هایی قرمز و متورم و با نگاهی تب دار به پلاک طلایی و براق روی سینه ی مرد خیره ماند. انگار قدرت فهمیدن حرف های او را نداشت ! فقط کلمه ی بخت در ذهنش چرخید و چرخید اما نتوانست باز هم بفهمد که بخت و اقبال کجا بود ه که سر از این نا کجا آباد در آورده است. آخر اگر بخت سراغش را داشت که همه ی درد و بلاهای عالم به یک باره بر سر او هوار نمی شد!
چشم هایش می سوخت ، لحظه ای بر آنها دست کشید بلکه از سوزش شان کم شود که دوباره صدای مرد گوشش را پر کرد:
به هر حال همون طور که گفتم شانس بهت رو کرده و تا چند دقیقه ی دیگه آزادی و می تونی بری !
این بار همه هوش و حواسش را به یاری گرفت و بی اراده زیر لب تکرار کرد :
می تونم ....برم ؟
آره ، البته فعلا به قید ضمانت آزادی تا وقت دادگاهت برسه . فقط از تهران خارج نشو و در دسترسش باش ! فهمیدی؟
ناتوان و بی رمق از میان لب های خشک شده اش ، بریده بریده پرسید :
اما ... آخه کی .... کی ضمانت منو کرده ؟ ...من ....من کسی رو توی این شهر ندارم!
ابروهای پهن افسر نگهبان درهم گره خورد:
نداری ؟ پس این خانم سال خورده ی محترم از کجا پیداش شده ؟
شانه ای از روی بی قیدی بالا داد و اضافه کرد :
به هرحال این مسائل دیگه به ما مربوط نمی شه ! این خاننم سند خونه اش رو واسه ات ضمانت گذاشته بلکه بتونه تو رو از این جا بیرون بکشه ! مبلغ چک هات هم بالاست ، صحبت صدو بیست میلیون پول بی زبونه ! حالا دیگه خودت و انصافت ، اگه بذاری و در بری یعنی خونه ی این بنده ی خدا رو فرستادی تو هوا! خونه اش خیلی بیشتر از این حرفا ارزش داره ولی به هرحال به دردسر می افته !
حرفش تمام نشده ، با صدای بلندی فریاد کشید :
سرکار مظلومی !
ظرف چند ثانیه صدای به هم خوردن چکمه های سرکار مظلومی دوباره او را از جا پراند.
بله قربان ؟
خانم رو راهنمایی کن داخل !
کمی بعد زنی فرتوت و نحیف وارد اتاق شد. نگاهش اتاق را دور زد و با دیدن چهره ی بی رنگ و روی زن جوان لبخندی گرم روی لب هایش نشست . بی آن که نگاهش را از او جدا کند عصا زنان به سمت میز افسر نگهبان رفت و پرسید :
کجا رو باید امضا کنم پسرم ؟
بفرمایید بنشینید مادر می یارم خدمت تون !............

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۸
کتابدار ...

معرفی کتاب

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی